نا امید ...!

از بحر که شعر ، بنویسم دیگر

از بحر تو که ، شادی بی درد؟!

درد و رنج ، نشانش از ما گم بود

تا زمانی که ، فاصله میانمان کم بود

برایت از هیچ چیز ، دریغ نکردم

تا که نداشته باشی ، کم بود

آیا این جفا که بر من روا ساختی

یا اینکه قلبم را از من جدا ساختی

حقم بود؟!

دیگر برای که شعر بنویسم

برای تو که دیگر کنارت نیستم؟!

دیگر در انتظارت نیستم

به باد فنا رفت تمام هستو نیستم

من مثل تو نیستم که بایستم

و زوال خویشتن را بنگرم

حال در انتظار معجزه ی دیگرم

تا بیای بار دیگر به برم

به شعر مصور سر بزنید و نظر بدید :

ادامه نوشته

مرگ شیرین ...!

همه چی ، بوی تورو میده

تنها دل خوشی این دل

یه خاطره است ، یه امیده

که یهو میده ، بهت دست

یه احساس که هنوز هست

که زنده است

گل پرپر شده ی احساس

که با دلم بساز

که نباش این جور بی انصاف

صاف بود جاده ی محبت

خاک ریزش را چرا نشانم دادی

که گاهی با نگاهی

مرا کنی راهی

راهی که امتدادش به تباهیست

آری پاسخ رفتنت آریست

چه بود که در من نبود

که اینگونه کرده ای سکوت

به راستی حقیقت چه بود؟!

آن راز پنهان در دلت چه بود!؟

که مرا رها کردی

از تمام زیبایی هایت

مرا جدا کردی

سردی میکردی ، وقتی حس میکردی

که جز تو ، نیست در دنیام

حتی نگفتی یه روز

ممکنه که بیام

من همون عاشق بی ریام

همون که تو به سادگی

روی گرداندی از احساسش

همون که تنها ادعایش

بود عاشقی

که تو به آسودگی

دست رد به سینه اش زدی

و مرا رهاندی

و حتی برای آخرین بار

نامم را نخواندی

حتی نماندی وببینی

که مرگ است شیرین برایم

تا بی تو بودن و زندگی

هر کی این شعرو بخونه و نیاد به شعر مصور و نظر نده کم لطفی کرده

دیگه کلافه شدم...!

تو رنگین کمون عشق

دید دلش به رنگه آبیه

جای عشق تو دلش خالیه

نوشت سرشت تقدیر عالیه

آما کو ؟! جایش خالیه..!

هنوز عکساش روی قالیه

نوشت تو نامه که دیگه کافیه

با تو بودن علافیه

یادته میگفتی جات تو دلم خالیه

باشه دیکه زر نزن کافیه

این دل ازت خیلی شاکیه

بگو ببنم الان دلت باکیه

من غمو غصه تو کارت شادیه

افکارم ازت عاصیه

بابا نکن با دلم بازی مگه شوخیه

همه کارات شده قایم موشک انگار بازیه

دیگر بار سفر بستم، دلم راهیه

هدف از زندگی ، دیگر آگاهیه

نه اینکه ببینم ، اون با کیه

نه دلم همون قرهمان شجاع و بی باکیه

که شده راهیه این بادیه

دلم هنوز مثل قدیم به اون پاکیه

شفاف و بی ریاست به اون صافیه

که در ابتدا بود

چون نیتش قربتا الله بود

به شعر مصور  سربزنید

بهترین دوستام ادامه ی مطلب
ادامه نوشته

غم من ...!

هرچه غم است

دست کم از

غم من است

غم من آسمان را تیره کند

چشم عارفان را خیره کند

نصیبم اشک دو دیده کند

کلامم را کم و گزیده کند

قلبم را از حسرت بریده بریده کند

باز تنهایی شد عاقبت این قصه

باز کار ما شده غم و غصه

خیانت ودورویی دیگه بسه

این دل شده دیگه خسته

بار سفر بر بسته

تا که در افق آرزوهایش محو شود....!

*****

لطفا از وب دومم دیدن کنید!


شعر مصور ...!

ادامه نوشته

آزادی ...!

بگذار احساست ، رها شود

بگذار سکوت هایت ، تبدیل به نوا شود

آن قطرات اشکانت ، گران بها شود

هر چه غم و حزن است ، از دلت جدا شود

بگذار گذشته های ناخوشت ، فدا شود

آن نا امیدی ها و حسرت ، تبدیل به دعا شود

با صبری عظیم ، زخم هایت دوا شود

با لبخندی ملیح ، خوبی ها ، بر تو روا شود

لطفا از وبلاگ دومم دیدن کنید:

بازگشت غم ...!

مدتی بود ، که اشک هایم را فراموش کرده بودم

چراغ هر چه غم بود را ، در دلم خاموش کرده بودم

اما امشب ، چشم هایم بهانه ی اشک هایم را می گیرد

باز دوباره دلم ، از درد بی کسی می گیرد

افکارم از آن ، شادی ها و خنده های کاذب می میرند

دست هایم زانو های غم ، در بغل می گیرند

پرنده های سعادت ، هنوز در قفس تنهایم اسیرند

و دیگر احساساتم از هرچه فریب و دوروییست ، سیرند

دیگر دستانم با هرچه نرمی و لطافت است غریبند


لطفا به ادامه مطلب توجه کنید


ادامه نوشته

حس من...!


احساس من به تو ، مثل آب روونه

نمیتونه یه جا بمونه

هی میگیره بهونه ، که چرا پیشم نمیمونه

آخه نمی دونه ، تو رفتی از این خونه

آخه نمی دونه ، قلب بیچارم ، از دوریت پشیمونه

عقلم میگه بیخیال ، نباش دلگیر ، آخر میشی دیوونه

اما احساسم ، بدجور شده اسیر این زمونه

پیشه خودم میگم ، همیشه خوب باش ، تا قدرتو بدونه

اما میشکنی قلبمو ... نمیگی گناه داره ، بی زبونه!

میگی من باید برم ، فکر میکنی دوریت برام آسونه؟!

اما نمیدونی اگه بری ، فقط مرگ میتونه ، منو به تو برسونه

 

{دوستان وبلاگ شعر مصور ...! با یک مطلب جدید منتظر شماست}


لطفا به ادامه ی مطلب دقت کنید: 



ادامه نوشته

تصور شیرین...!

تنهایم نه اینکه تورو ندارم یا پیشم نیستی

تنهایم چون سر قولت نیستی

یادته گفتی تو شدی هستی و نیستیم؟

یادته گفتی تا آخرش پیشم هستی؟

حالا عیبی نداره چون میدونم تو قلبم هستی

هر شب به یادت ، تو هشیاری و مستی

فکر میکنم کنارم نشستی

بهم میگی عزیزم میدونی تو عشق من هستی؟

میدونی تو در غمو رو به من بستی؟

راستی میدونی تشنه اون لباتم حالا که تو بغلم هستی

حالا که دست تو دست هم هستیم

بذار حس کنم که هستی

نا غافل می بوسمت به دستی

چون جا بخوری ، تعجب کنی ، که عزیزم هستی

{اون یکی وبم یعنی شعر مصور ...! با یک پست جدید منتظر چشمانتان است}

دنیای عاشقان...!

از هرکه غم دیده بپرسی عشق چیست...!

گوید راهیست که بر آن پایانی نیست...!

آری عشق مسیریست که تمامش اسیریست...!

عاشقی و دوست داشتن او کافی نیست....!

صبری عظیم می خواهد قلبی که دریایست...!

دنیا عاشقان بسیار زیبا ، بزرگ و رویاییست...!

هر که در آن می آید می بیند عجب جاییست...!

می فهمد دوست داشتن عاشقی به سادگی نیست...!

پیچ و خم دارد زیر  بم دارد پستی و صافی کم دارد...!

شادی و غم دارد سوال های بی جواب و مبهم دارد...!

سلام و احوال پرسی ها ی پشت سر هم دارد...!

آغوش کشیدن و بوسه زدن رو باهم دارد...!

شب های زیبا و پر ستاره که ماهم دارد...!

روزهای غم زده و بارونی و پر اشکم دارد...!

لحظات خستگی و تنهایی و برگرد عشقمم دارد...!

خلاصه عاشقی عاشقان خوبی و بدی هم دارد...!


{وبلاگ شعر مصور ...! آپ است لطفا دیدن کنید...!}

دیوار یار...!

ماه محرم بر شما عزیزان تسلیت باد...!


بر دیوار زخمی قلبم

پیچکی با گلهای صورتی

پیچ پیچان به آن جان داده است

ترک های تنهاییم را پنهان نموده

و شکوفه های زیباییش را به آن نشان داده است

شاخه های احساسش آنچنان  طراوتی دارد

که همچون رگ هایی پر خون

روحی تازه بر کالبد خشت خشت این دیوار بخشیده

هر شکوفه اش نشان از یاریست که روزگاری

بر پیکره ی قلبم نوشتند یادگاری

آری یادی از یار کردن آسان است

اما یاری کردن یار کاریست سخت بسیار

آن زمان که قرارمان پای این دیوار بود

ذوق می کردمو این دل خوشحال بود


یاری یافته ام...!

قلمی از احساس در دستم است

می نویسم از آنچه که در حسم است

دیگر از تنهایی و جدایی گفتن بسم است

چون یاری یافته ام که دستش در دستم است

آری یاری یافتم در باغچه ی دلم یاسی یافته ام

یاسی که بویش مرا سر مست ساخته است

که مرا عاشق و دلباخته ی او ساخته است

هر چه غم بود در دلم دیگر پایان یافته است

این دل شاد است چون اورا یافته است

او با احساس نابش دنیا را زیبا ساخته است

*****

تازه شده است یاس خشکیده قلبم

با وجودت شادم و آزادم هردم

آری یاری یافته است این دلم

آری پایان یافته است درد و غم

رویش را میبینم و حسم می شود تازه تر

میبوسمش و میگیرمش در بر

می درخشد و نور می دهد مانند گوهر

{وب شعر مصور...! با یه پست جدید انتظار چشمان شمارا میکشد}

خوشحالم ...!

در باغچه ی افکارم ، گل تازه ای روییده

در بقچه اسرارم ، رازی تازه ای روی نموده

در دل خویش ، حس تازه ای می بینم

که مرا از چیزی ، سر خوش نموده

در افکارم ، تصورات زیبایی شکل گرفته

که وصفش ، مرا فرصتی فزون ، لازم است

*****

حصار ها ، دیگر محو شده اند

 گناه ها همه ، تبدیل به عفو شده اند

بدی ها و زشتی ها همه ، دفع شده اند

سختی ها و مشکلات ، دیگر رفع شده اند

چون چشمانم به دیده ی یار ، بازشده اند

نواهای عالم دیگر ، عاشقانه شده اند

خواسته هایم دیگر ، بی بهانه شده اند

دعا هایم همه عارفانه شده اند

همه شعر های غم انگیزم ، ترانه شده اند

آن روز های سخت و جدایی ها ، همه افسانه شده اند

*****

دوستت دارم ، بی تو بی قرارم

تویی آرام جانم ، تویی روح و روانم

با تو دنیا رو دارم و خوشحالم

شکر می گویم خدای را ، که تورو دارم

رفت ...!

در گذر عشق، تو را یافتم

که نا گه، دریافتم عاشقی!

عاشقی که گم کرده معشوقه اش را

از غم او می نالد ، ابرغم ، بر او می بارد

دیده ام شد ، معطوف به سوسوی چشمانش

دانه های غلتان بلورین اشکانش

بر گونه هایش لغزید ، دلم لرزید ، از آنچه که دید!

با خویشتن ، بستم عهد جدید

دل را دریایی کردم

دستی دراز ، به یاری کردم

از او عشق را ، گدایی کردم

سر از گریبان خویش ، بُرون کرد

نگاهی به این ، دل محزون کرد

دست کرد بر گونه ی خویش

گفت اینگونه است ، سرنوشت خویش

چشم هارا کرد ، درویش!

من به وی کردم نگاه ، کردم ندا!

گفتم نشو از من جدا

منم آن گنه کار بی وفا

ببخش بر من این جفا

عاشق بی ادعا

بر من کرد وداع

در آخر به من اینگونه گفت:

سهم من ، جدایی از آن یگانه بود

شدت حسرت ، مرا آتشین ساخت

قدرت نفرت ، مرا بر زمین انداخت

صورت خویش را ، بر خاک ذلت مالیدم

بر حال خویشتن نالیدم

خاک مرا پس زد

از بی رحمی ها حرف زد

از صدای ناله ی جدایی یار ، دم زد

از جفاهای بی انکار خویش

به آن تنهایی و بی گناهیش

بر سر خویش کشیدم خاک شرم

گفتم باید کرد عزم شهر

تا بیابم آن شاه شه را...!


{وب شعر مصور...! با یه پست جدید منتظر شماست}


فصل هزار رنگ ها...!

در برگ ریزان پاییز...!

آسمان نارنجی رنگ ...!

مژده میداد ، به پاییزی قشنگ...!

سایه هایی بلند ، درختانی کهن...!

می کشانند ، دست های شاخه ایی خود را ، به نقاطی بلند...!

وزش باد ، برگ ها را می رقصاند...!

قاصدک ها را ، به مقصدشان میرساند...!

باد ، در گوش گلها آواز پر پر شدن می خواند...!

گلها ، با کمری خمیده ، تسلیم او میشوند..!

سوز سرما ، سبزی برگ ها را ، زرد کرده است...!

نقاش روزگار ، بار دیگر نقشی جدید ، بر بوم دنیا کشیده است...!

مادر لک لک ها ، به بچه هایش گفت : وقت رفتن است...!

وقت پرواز است ، بال گشایید ، که وقت آغاز است...!

لک لک بچه ها ، با بال های نحیف ، آسمان را در آغوش کشیدند...!

آری پاییز است ، فصل هزار رنگ ها...!

وصل عاشقانه ، قلب ها...!

دست در دستش ، قلب پر حسش...!

میتپاند ، قلب تپنده ی زیبایی ها را...!

می باراند ، رنگ دانه های لطافت را...!

می پاشاند ، رنگهای رنگین کمان احساس را...!

در سپیده دم پاییزی ، شبنم ساده گی ، سر می خورد بر شیشه ی دلم...!

آهسته هل میدهد ، بازدم های دمیده ام را...!

نفس عمیقی میکشم ، تا نسیم محبت ، قلبم را جلا دهد...!

تا حس آرامش ، در ژرف ترین نقاط وجودم ، رخنه کند...!

نشسته ام ، پشت پنجره ی باغ پاییزی دلم...!

به گلهای همشه بهار حقیقت ، چشم دوخته ام...!

چکاوکی آواز تنهایی سر میدهد...!

سنجاقکی بال ، نشان به همسر میدهد...!

پاییز است دیگر، برکه هم ، با شقایق هایش خوش است...!

 اما آن گوشه ، کسی حالش نا خوش است...!

پسرکی در کنار برکه ی تنهایی هایش ...!

قلاب خاطراتش را ، در آب رها کرده...!

زیر لب ، نجوایی میکند...!

از یاد یار ، دل خود را هوایی میکند...!

آری او هم ، وقت پاییز احساسش رسیده است...!

وقت کوک کردن ، غمگین ترین سازش رسیده است...!


دوستان به وب جدیدم سر بزنید:

شعر مصور ...!

بوسه ی عشق ...!

بوسه هایت ، مرا عاشق کرده است

اشک غم ، از چشمانم برده است

لبانم ، می سرمستی احساس ،خورده است

جایزه ی باتو بودن را ، با تمام جان ، برده است

هر چه غم بود ، در دلم ، دیگر مرده است

حال دیگر آرزوی با تو بودن ، براورده شده است

از این شادی و سرور ، ساز عشق ، نواخته شده است

محمل و مجلس اونس ، با آن یار دیرین ، بر پا شده است

بار دیگر داستان عشق ، بر جهانم ، آغاز شده است

دیده ام به روی عشق ، آن نازنین یارم ، باز شده است

تمام وجودم دیگر ، سرشار از احساس ، شده است


ممنون از حضورتان
به پست پنجم رفته و به وبم رای دهید
با تشکر