در برگ ریزان پاییز...!
آسمان نارنجی رنگ ...!
مژده میداد ، به پاییزی قشنگ...!
سایه هایی بلند ، درختانی کهن...!
می کشانند ، دست های شاخه ایی خود را ، به نقاطی
بلند...!
وزش باد ، برگ ها را می رقصاند...!
قاصدک ها را ، به مقصدشان میرساند...!
باد ، در گوش گلها آواز پر پر شدن می خواند...!
گلها ، با کمری خمیده ، تسلیم او میشوند..!
سوز سرما ، سبزی برگ ها را ، زرد کرده است...!
نقاش روزگار ، بار دیگر نقشی جدید ، بر بوم دنیا کشیده
است...!
مادر لک لک ها ، به بچه هایش گفت : وقت رفتن است...!
وقت پرواز است ، بال گشایید ، که وقت آغاز است...!
لک لک بچه ها ، با بال های نحیف ، آسمان را در آغوش کشیدند...!
آری پاییز است ، فصل هزار رنگ ها...!
وصل عاشقانه ، قلب ها...!
دست در دستش ، قلب پر حسش...!
میتپاند ، قلب تپنده ی زیبایی ها را...!
می باراند ، رنگ دانه های لطافت را...!
می پاشاند ، رنگهای رنگین کمان احساس را...!
در سپیده دم پاییزی ، شبنم ساده گی ، سر می خورد بر شیشه
ی دلم...!
آهسته هل میدهد ، بازدم های دمیده ام را...!
نفس عمیقی میکشم ، تا نسیم محبت ، قلبم را جلا دهد...!
تا حس آرامش ، در ژرف ترین نقاط وجودم ، رخنه کند...!
نشسته ام ، پشت پنجره ی باغ پاییزی دلم...!
به گلهای همشه بهار حقیقت ، چشم دوخته ام...!
چکاوکی آواز تنهایی سر میدهد...!
سنجاقکی بال ، نشان به همسر میدهد...!
پاییز است دیگر، برکه هم ، با شقایق هایش خوش است...!
اما آن گوشه ، کسی حالش نا خوش است...!
پسرکی در کنار برکه ی تنهایی هایش ...!
قلاب خاطراتش را ، در آب رها کرده...!
زیر لب ، نجوایی میکند...!
از یاد یار ، دل خود را هوایی میکند...!
آری او هم ، وقت پاییز احساسش رسیده است...!
وقت کوک کردن ، غمگین ترین سازش رسیده است...!
دوستان به وب جدیدم سر بزنید:
شعر مصور ...!